هوای دل


خنده هامو با تو تقسیم میکنم

زنگیمو به تو تقدیم میکنم

مگه نمیبینی غرق خواهشم

من کنار تو پر از آرامشم

بدون تو بودن سهم من نیست منی که به تو دلخوشم

کنار تو چشمام رنگ غم نیست با تو غمهامو میکشم

نمیتونم ار تو دور بمونم آخه به تو دلبستمو

تو نباشی تنها نیمه جونم بگو که میگیری دستمو

زنده موندن بی تو خنده داره تویی که دنیای منی

حرفهای تو قلب عاشقت رو بگو که به من میزنی

عزیز من بگو همیشه با منی

جمعه ٧ امرداد ،۱۳٩٠ | ۳:۱٤ ‎ب.ظ | هیوا | نظرات () |

زبانم حرفی برای گفتن ندارد  ولی قلبم با تمام توان هر لحظه با تو حرف میزند ...که ارام شود .. که  نشان دهد دوستت دارد .... که شاید چند لحظه ای استراحت کند ... ولی نمی شود ... قلبم پیوسته به تو نیاز دارد... مدام صدایت میکند ... که صدایش را بشنوی ... ولی راه دور است ... قلبم به تو نیاز دارد ... این نیاز تمامی ندارد ... تا بینهایت ... نا بهشت ... تا جهنم ...نه شاید هم تا ندارد... دوست داشتن که تا ندارد.

دلم تنگ می شه برای همه لحظات با تو بودن ... برای تمام انتظارات دیدن تو ... برای نگاه دوست داشتنی ات...  برای اون حس که من قادر به فهم اون نیستم ... برای اون حسی که به این آسونی ها بدست نمی آید.... برای اون حس منحصر به فرد.

دیشب گریه کردم ... ترسیدم ... از نداشتنت ترسیدم ... از نبودنت ترسیدم ... چه حس بدی بود ... می خواستم بلند بلند گریه کنم... که صدایم را بشنوی ... که آرامم کنی ... ولی تو نبودی... تنها من ، با من بود ...خودم را بغل کردم ... به خودم گفتم ارام باش زیدا همه چیز درست می شود.. ولی من هم نتوانستم خودم را ارام کنم... نیاز داشتم به بوی بودنت... به صدایت... به حرف هایت ... نیاز داشتم به تو... و باز هم میترسم ... می خواهم گریه کنم...  دلم ابریه ... دلم به اندازه تمام اسمان دنیا ابریه...

می دانی میخواهم جمله ای بگویم که شاید بارها گفته باشم ... این بار با چشم گریان ... صدای لرزان ... قلبی مملو از عشق ... می گویم

اری من تورا دوست دارم

و

عاشقانه تورا می ستایم

دوشنبه ۱۳ تیر ،۱۳٩٠ | ۱٠:٢٥ ‎ب.ظ | هیوا | نظرات () |

 

کم کم تفاوت ظریف میان نگه داشتن یک دست
و زنجیر کردن یک روح را یاد خواهی گرفت.
اینکه عشق تکیه کردن نیست
و رفاقت، اطمینان خاطر
و یاد میگیری که بوسه ها قرارداد نیستند
و هدیه ها، عهد و پیمان معنی نمیدهند.
و شکست هایت را خواهی پذیرفت
سرت را بالا خواهی گرفت با چشمهای باز
با ظرافتی زنانه و نه اندوهی کودکانه
و یاد میگیری که همه ی راههایت را هم امروز بسازی
که خاک فردا برای خیال ها مطمئن نیست
و آینده امکانی برای سقوط به میانه ی نزاع در خود دارد
کم کم یاد میگیری
که حتی نور خورشید می سوزاند اگر زیاد آفتاب بگیری.
بعد باغ خود را می کاری و روحت را زینت می دهی
به جای اینکه منتظر کسی باشی تا برایت گل بیاورد.
و یاد می گیری که میتوانی تحمل کنی...
که محکم هستی...
که خیلی می ارزی .
و می آموزی و می آموزی
با هر خداحافظی
یاد می گیری ...


"خورخه لوئیس بورخس"


:P.Z  
من یاد نگرفتم .......

 

 

جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٠ | ۱٠:٥٧ ‎ق.ظ | هیوا | نظرات () |

یک دنیا حرف برای تو دارم ، یک دنیا پر از حرفهای نگفته، یک دنیا پر از بغض های نشکفته. با منی ، هر جا و اینک آمده ام تا مثل همیشه سنگ صبور روزهای دلتنگی ام باشی!

دلم به وسعت یک آسمان تیره غمگین است . صدایی نیست ، مأوایی نیست ، حتی سایبان روزهای دلتنگی نیز دیگر جوابگوی دلتنگی هایم نیست.

من آمده ام! اینجا ، کنار دلواپسی های شبانه ات،‌ کنار شعله ور شدن شمع وجودت ،اما نمی دانم چرا دلم آرام نمی گیرد...

دلم گرفته، دلم سخت در سینه گرفته، با تمام وجود تو را می خوانم ؛ از تو چیزی نمی خواهم جز دریای بی ساحل وجودت را، جز دستهای مهربانت را، جز نگاه آرامت ، قلب پاکت را که اندک زمانی است در سیل باد خودم گم کرده ام.

این شبها حضورت را در کلبه خیال خویش می آورم، وجودت را با تمام هستی باقیمانده در نهانخانه قلبم نهان می کنم ، چشم هایم را باز نمی کنم تا شاید بتوانم تصویرت را بر روی پلک های بسته ام حک کنم ، اما باز هم جای تو خالی است...

جمعه ٢٧ خرداد ،۱۳٩٠ | ۱:٥٤ ‎ق.ظ | هیوا | نظرات () |
Design By : nightSelect.com